شاید شما در دنیا فقط یک نفر باشید
ولی برای یک نفر تمام دنیا هستید



بابا گلوم پاره شد از بس داد زدم یه نظر بدین دیگه

شاید شما در دنیا فقط یک نفر باشید
ولی برای یک نفر تمام دنیا هستید



بابا گلوم پاره شد از بس داد زدم یه نظر بدین دیگه

پشت دریا ها
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند .
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا—پریانی که سر از آب در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم چنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر،شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف
خاک،موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا ها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
سهراب سپهری

Agar nemitavanam hamishe male to basham,ejaze bede gahi,zamani az ane to basham va agar nemitavanam gahi zamani az ane to basham,bogzar har vaght ke to miguei,kenare to basham,agar nemitavanam duste khubo pake to basham,ejaze bede duste pasto kasife to basham,agar nemitavanam eshghe rastine to basham,bogzar baese sargarmiye to basham,ama mara intor tark nakon,bogzar dar zendegiye to basham
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Eshgh rah raftan zire baran nist eshgh an ast ke yeki chatri baraye digari bashad va an kas nafahmad ke chera khis nashod
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Esme to hich vaght az labam hatta ye dam dur nemishe hamdame man toei faghat hichki baram to nemishe
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Age cheshet porsid begu nadidamesh,age gushet porsid begu nashnidamesh,age dastet larzid begu male sarmas,age pat sost shod begu male zafe,vali age delet rikht be khodet dorugh nagu
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Afsus ke haghighat an gahi baraye ensan roshan mishavad ke feshordegiyeh khak ejazeye lab goshudan nemidahad
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Zire pelkat sayebanam midahi? Sukhtam,aya panaham midahi? Atashi oftadeh bar jano delam,ghatreh abi bar labanm midahi? Mihmane jane janan mishavam,mizbani ra neshanam midahi? Ta biyasayam dami dar paye eshgh,zire chatrat sayebanam midahi? Ey javabe porseshe bipasokham,eshgh ra aya neshanam midahi? Gushe cheshmi to begardano begu,aya to dar aghushat panaham midahi?
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستان امیدوارم از مطالب بالا استفاده کرده باشید من از این مطالب زیاد دارم اگر باز هم از اینها میخواهید نظر یادتون نره![]()
![]()
![]()
دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم
عشق يعني يـــــــــاد يک روياي نرم
عشق يعني يــــــــــک بيابان خاطره
عشق يعني ديــــــــــوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گـــــــوش کر
عشق يعني ديدني با چشــــم کور
عشق يعنـــي تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشـــــــــــت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبــــــــي بـــــــي انتها
عشق يعني يـــک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفــــتن روي خواب

راز عشق ![]()
عشق یعنی لحظهای التهاب
عشق یعنی لحظهای ناب ناب
عشق یعنی همچون شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
از یه عاشق دل سوخته![]()

دختري از كوچه باغي مي گذشت
يك پسر در راه ناگه سبز گشت
در پي اش افتاد وگفتا او :سلام
بعد از آن ديگر نگفت او يك كلام
دختر اما ناگهان وبي درنگ
سوي او برگشت مثل يك پلنگ
گفت با او :بچه پرروي خفن
مي دهي زحمت به بانويي چو من؟
من كه نامم هست آزيتاي صدر
من كه زيبايم مثال ماه بدر
من كه در نبش خيابان بهار
ميكنم در شركت رايانه كار
دختري چون من كه خيلي خانمه
بيست وشش ساله-مجرد-ديپلمه
دختري كه خانه اش در شهرك است
كوي پنجم- نبش كوچه- نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم كلام؟
با تو من حرفي ندارم والسلام
























یه چیز مهم تر تو رو خدا
نظر یادتون نره
چون من نمی دونم دقیقا چی تو وبلاگ بذارم اگه شما لطف کنین و نظر بدین و بگین چی بذارم خیلی ممنون می شم.
از همتون ممنونم اگه نظر ندید خیلی نامردین![]()
برای کسایی که عاشق هستند
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟![]()
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعني همين![]()
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟![]()
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين


به نام آنکه:
آشنايي را در نگاه.
دوستي را در محبت.
و
جداي را در اشک آفريد.
تقدیم به تک گل یاس باغ زندگیم.

ای كه میپرسی « نشان ِ عشق چيست؟! »
عشق چيزی جز ظهور مهر نيست!
عشق يعنی مهر ِ بی چون و چرا
عشق يعنی كوشش بی ادعا!
عشق يعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق يعنی رفتن ِ با پای سر!
عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست
عشق يعنی جان ِ من قربان اوست!
عشق يعنی خواندن از چشمان ِ او
حرفهای دل بدون ِ گفتگو!
عشق ، يار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندگی!
عشق يعنی دشت ِ گلكاری شده
در كويری چشمهای جاری شده!
يک شقايق در ميان دشت خار
باور امكان ِ با يک گل ، بهار!
در خزانی برگريز و زرد و سخت
عشق تاب ِ آخرين برگ درخت!
عشق يعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن!
عشق يعنی زشتی ِ زيبا شده
عشق يعنی گنگی ِ گويا شده!
عشق يعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اينهمه ديوار باش!

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟
دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .
دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .
دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .
دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .
دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !
دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .


عاقبت من عشق را معنا مي كنم
لحظه ها را با حضور عشق زيبا مي كنم
بال پروازم نماند اما كنار دسته گل
مي نشينم شاپركها را تماشا مي كنم
در فلات سيب از زنبيل لبريز بهار
چند قطعه عشق و زيبايي تمنا مي كنم
عشق را مي آرم كنار گنبد رنگين كمان......
قامت هفت آسمان را پيش او تا مي كنم










دوستان گرامی سلام!
بابا یه نظری چیزی بدین که ماهم دلمون خوش باشه.
هر روز می یاییم دست از پا درازتر بر می گردیم .یه کم تحویل بگیرید
هر وقت تفریحتون تموم شد و دورتون و زدید تو وبلاگ اخره سر یه نظر هم بدین.
قربونه مهربونیاتون .
منتظره نظرات توپل توپلتون هستیم.






عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن

موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم
موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم
موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم
حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

از تو مینویسم
از تو که حدیث سکوت را در دلم به ترانه ای مبدل ساختی
ای جلوه گاه خوبی ها

در خواب ناز بودم شبي
ديديم کسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در ميزند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند.

از من پرسید من و بیشتر دوست داری یازندگیت رو؟
من گفتم.زندگیم رو اون هم ناراحت شد و برای همیشه
ازپیش من رفت.
اما هیچ وفت نفهمید که اون خودش تمام زندگی من!!!![]()
![]()
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
خطي ز نور روي سياهي است
گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه درافق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

سعی کن با کسی دوست بشی که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی واسه جا شدن تو قلبش خودت رو کوچیک کونی

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
پای سگ بوسیده خلق گفتند :
این چه بود ؟
گفت :
این سگ گاه گاهی کوه لیلی رفته بود.

باز شب آمد و زمين چادر سياهش را بر سر كشيد و صورت نورانيش از گوشه چادر نمايان شد وستارههاى ريز نقره اى رنگ روى چادرش كه در حال چشمك زدن هستند.
چه زيباست اين منظره.....واى چه مى بينم !؟ در كنار صورت نورانى شب ستاره اى در حال درخشيدن است, كه ازهمه ستارهها زيباتروجذابتراست.آن ستاره من است كه شبها در كنار صورت شب مى درخشد
چه درخشندگى چقدرزيباست انگار نيمى از نور صورت شب ازتابش اوست,دربين تمام اين ستارهها فقط او
زيباترين و بهترينهاست, حال كه خوب به چادر شب نگاه مى كنم می بينم درخشش همه ستارهها يكسان است ولى آن به چشمم اين چنين آمد, نورانی تر و جذا بتر و زيباتر........
ولى چه غريبانه نگاهم می كند!؟ گويااو به تازگى مرا ديده! ولى من ماههاست كه او را ميشناسم و با او آشنايم, مرانمى شناسى؟
من همان غنچه اى هستم كه در آن شب مهتابى درآن دشت گل وقتي كه خسته از زمانه پلك بر هم نهاده
بودم وقتى صدايم كردى, سر بر آسمان بلند كردم, يادت آمد ؟ چه برقى در چشمانت بود تو با نور چشمانت صورتم را روشن كردي چه مهربان بود چشمانت آري من همان غنچه اى هستم كه تو در آن دشت بزرگ انتخابم كردى,صدايم كردى, حال من تبديل به يك گل شده ام پس اينطور غريبانه نگاهم نكن.
تو با نگاهت با من حرف ميزدى با برق چشمانت مرا جادو كردى وسوي خود كشيدى و گرفتارم كردى
وقتى لب به سخن برداشتى چه زيبا بودسخنانت وچه دلنشين بود صدايت .
پس اى آشنا چرا اينگونه نگاهم می كنى ؟
چرابامن غريبى, زمانى بيش نيست كه مرا نديده اى, آيا ميدانى دل تنگم؟
مگر اين تو نبودى كه صدايم كردى,.با من چه میكنى؟ چرا لب به سخن
نمى گشايى اى مهربان؟
تو با حرفهايت با چشمانت با صدايت با مهرت با عشقى كه در دلم كاشتى مرا سوى خود كشيدى
ولى ثمره این عشق چیست؟
چيزي جز سوختن ودلتنگى به جاي نگذاشت من نمي خواهم اين عشق را اين ويراني و سوختن را من تورا
می خواهم من تورا مى خوانم.ميدانم بينمان بسيار فاصله است آن شب وقتى دستانم را به سويت بلند كردم
نتوانستم دستانت را لمس كنم, ولى دلمان اينچنين نيست , پس اى مهربان نگذار اين فاصله باعث جداييمان
شود.ما مى توانستيم اين فاصله را از بينمان برداريم و همانند دلمان باشيم.ولى تو اين را نخواستى......
اى كاش آن شب سر به آسمان بلند نمى كردم , اى كاش آن نور در چشمانت نبود, اى كاش چشمانم را باز
نمی كردم ونمی ديدم تورا, اىكاش گوشهايم نمی شنيد صداىدلنشينت راكه اين چنين ويران شوم.
آخ كه دل غريبم چه كشيد دراين راه.
چرا بايد او عزيزترين می شد؟ چرااوبايد بهترين می بود؟
چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر فراموش نشه هاااااااااااااااااا

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست ...![]()
![]()
![]()

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند دیوانه است
پس می خندم و می گریم
که بگویند یک عاشق دیوانست
*****
به عشق عادت نکنید با عشق زندگی کنید 
عاشقانه زیستن ومردن
چه زیباست!
به رنگ دریا بودن در آن فرو رفتنچه زیباست!
در قفس بودن به فکر رهایی مردن
چه زیباست!
در دامن کوه بودن در رویای قله
چه زیباست!پرنده بودن در اوج آسمان بودن
چه زیباست!

بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز

رسيد نغمـه ی عشق تـوجـا ودا نــه به گوشــم چومژده يی که درآيد به گوش جان زسروشـم چو تشنـه يی کـه بيـا بــد سـرآ ب آ ب حيا ت نبـود تا ب و توانـم که شهـد عشـق ننوشم توبا تـرا وش خـا مـه ، نوای عشق سـرو دی من ا ز شــرا ر ه ی عشقت هنوز د رجوشـم ازآن خوشم کـه فتا د م به د ا م زلف کمنـد ت نشـا ط عشق وجنون را به عا لمی نفروشـم چو رنگ چهـره خبــرميـدهــد ز سِـّـر درونم چگونــه هست ميسـر که سِـّـر عشق بپوشــم هميشــه د رنظـرم هستـی ا ی نگا ر يگا نــه نگـاه گـرم تـوهـرگـزنشـد فـرا مـو شــم چنان بـه غمزه ی مستـا نـه بـرده يی دل را که ازشرا رنگا هـت هنـوز مـدهــو شــم اگـر چـه عقـل نهيـبـم زنـد بـه راه سـلا مت من آن نيم کـه توا نم که پندعقل نيوشـم گمان مـدا ر کــه بيمـم بود زطعـن رقيبـا ن چوشهـدعشق چشـيـد م بـه راه عقل نکوشـم بيـا شبی تـو بـه با لين خفته ام، بنگـــر که باخيال تو همبستر و هـم آ غـو شــم اگـرکـه پــرتــو حُسنت نبـود منظــرچشـمـم نميرسيد به عـا لم نـدای جوش و خـروشـم

توي چشام نگاه كن وبهم بگو يه روزي دوسم داري از عشق من عمري داري مي سوزي تو دفتر خاطره هام جا اسم تو ستارست گريه نكن بخاطرم بگو اينا بهانست اشك تو چشام جمع مي شه اسمت مي ياد رو گونه هام تر مي شه بارون مي ياد چطور مي شه توي نگات حل بشم هاله ماهي من يه مخمل بشم چشماي من از تو نگات مي خونه دروغ مي گي عاشق شدي ديوونه عاشق اون كس كه نگفتي يه من دلم وسوزوندي خريدي دلش چند

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت


چون لاله درصحرای رسوائی
می سوزم ازاندوه تنهائی
یک خاصیت عشق همین است که عاشق خبرازگردش ایام ندارد.

عشق است که مرا در آتشکده انداخت
از مسجد برون ودر میکده انداخت
از عالم وفاضل براندمبه دست ساقی وساغرم داد
تیشهء فرهاد داد به دستم
بیستون بر سر راهم گذاشت
روی لیلی از من گرفت
بیابان بر سر راهم گذاشت
